|
زیر گـنبدکـبود غیر از خدا هیچکس نبود
|
دوس دارم نگات کنم تو هم منو نگا کنی دوس دارم صدات کنم توهم منو صدا کنی قربون صـــــــــفات برم از راه دوری اومدم جـای دوری نمــیره اگه به من نگـا کنی دل من زنــــدونیه تویی که تنــــها میتونی قـفـسو وا کـــــــنی و پرنده رو رهـا کــنی میشه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه؟ میشه قــــلب منو مثل حرمــــــت طلا کنی یا علی موسی رضا میشه به من نگا کنی؟ اون قدر رضــــا میگم تا دردمو دوا کنی تو غــــــریبی و منم غریبم اما چی میشه این دل غـــــریبه رو با خودت آشنا کنی دوس دارم تو ایوونت داد بزنم صبح تا غروب من با تو صفــــــا کنم توهم منو دعا کنی دلمو گـره زدم به پنجــرت دارم مــــــیرم دوس دارم تا من بیام این گره هارو واکنی دوس دارم که ازحالا تاصبح محشر همیشه من رضا رضا بگم توهم مـنو رضا کنی حسرت زیارت جد تو مونــــــــده بر دلم چـی میشه اگه منو راهــــــــی کربلا کنی
[ یکشنبه 17 مهر1390 ] [ 18:9 ] [ رکسانا ]
[ ]
[ چهارشنبه 30 شهریور1390 ] [ 18:51 ] [ رکسانا ]
[ ]
من در عجـبم زمـی فروشان کایشان زان به که فروشند چه خواهند خرید [ چهارشنبه 23 شهریور1390 ] [ 20:8 ] [ رکسانا ]
[ ]
نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم [ شنبه 5 شهریور1390 ] [ 18:15 ] [ رکسانا ]
[ ]
به جزازعلی نباشدبه جهان گره گشایي طلب مدد از اوکن چورسد تورا بلائی چو بکارخویش مانی درخانه علی زن به جزاو بزخم دلها ننهدکسی دوائی بشناختم خدا را چو شناختم علی را به خدا نبرده ای پی اگرازعلی جدائی علی ای حقیقت حق علی ای ولی مطلق تو جمال کبریائی تو حقیقت خدائی نظری زلطف رحمت به من شکسته دل كن تو که یار دردمندی تو که یار بینوائی بنمازبست قامت که نهد بعرش پا را بخدا علی نبیند بنماز جزخدا را نبود زسجده خوش تربخداقسم علی را [ چهارشنبه 2 شهریور1390 ] [ 11:34 ] [ رکسانا ]
[ ]
![]()
[ شنبه 29 مرداد1390 ] [ 18:34 ] [ رکسانا ]
[ ]
دیشب چه بارون باحالی اومد وسط تابســــــــتون خیلی قشنگ بود نم نم و ریز ریز
[ چهارشنبه 19 مرداد1390 ] [ 13:3 ] [ رکسانا ]
[ ]
تار موی توست اما ریشه عمر من است [ شنبه 15 مرداد1390 ] [ 13:14 ] [ رکسانا ]
[ ]
مردی دیروقت خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود. سلام بابا. یک سوال ازشما بپرسم؟ -بله حتما چه سوالی؟ -بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟ - این به تو ربطی ندارد،چرا چنین سوالی میکنی؟ - فقط میخواهم بدانم. - اگرباید بدانی بسیار خوب میگویم :20 دلار پسر کوچک درحالی که سرش پایین بود آهی کشید،بعد به مرد نگاه کردوگفت: میشود 10 دلار به من قرض بدهید؟ مردعصبانی شد وگفت :اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بودکه پولی برای خرید یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی،سریع بع اتاقت برگردوبرو فکر کن که چرا اینقدرخودخواه هستی.من هرروز سخت کار میکنم وبرای چنین رفتار های کودکانه وقت ندارم. پسر کوچک آرام به اتاقش رفت ودر را بست. بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شدوفکر کرد شاید با پسر کوچکش خیلی تند برخورد کرده است. شاید واقعا چیز مهمی بوده که او برای خریدنش نیازبه 10 دلار داشته به خصوص این که کمتر پیش می آمدپسرک از پدرش درخواست پول کند. مرد به سمت اتاق پسر رفت ودر را باز کرد. - خوابی پسرم؟ - نه پدر،بیدارم. - من فکر کردم شاید باتو خشن رفتار کرده ام.امروز کار سخت و.طولانی بود وهمه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم.بیا این 10 دلاری که خواسته بودی. پسر کوچولو نشست،خندید وفریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش بردو از آن زیرچند اسکناس مچاله شده در آورد. مرد وقتی دید پسرک ،خودش هم پول داشته،دوباره عصبانی شدوبا ناراحتی گفت : با این که خودت پول داشتی،چرا دوباره در خواست پول کردی؟ پسر جواب داد :برای این که پولم کافی نبود،ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا میتوانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟! من شام خوردن با شما را خیلی دوس دارم...... [ یکشنبه 2 مرداد1390 ] [ 12:22 ] [ رکسانا ]
[ ]
[ شنبه 1 مرداد1390 ] [ 17:45 ] [ رکسانا ]
[ ]
|